پيام
+
يکي بود يکي نبود. دشتي بود، پر از گلهاي رنگارنگ. گلهاي بنفش، زرد، قرمز و صورتي.
دشت آنقدر زيبا بود، آنقدر رنگارنگ بود که يک روز آسمان آبي، با خودش گفت: «کاش من هم مثل زمين، پر از رنگ بودم.» خورشيد، صداي آسمان را شنيد و گفت: «تو هم قشنگي، تو هم رنگ داري.»
آسمان گفت: «من فقط آبي هستم همين.»

شوق وصال...
90/8/14
مهدي،غفوري
خورشيد گفت: «روزها، آبي و طلايي هستي و شبها، سرمهاي و نقرهاي.»
آسمان آهي کشيد و گفت: «کاش ميتوانستم مثل گلهاي زمين رنگارنگ باشم.»
خورشيد با مهرباني گفت: «ميتواني! ميتواني.» کمي بعد باد وزيد. خورشيد در گوش باد چيزي گفت. باد رفت و ابرها را با خودش آورد.
آسمان فرياد زد: «نه! وقتي ابرها بيايند من خاکستري ميشوم.»
خورشيد گفت: «مگر نميخواستي مثل گلها رنگارنگ باشي؟»
مهدي،غفوري
آسمان گفت: «ولي ابرها، رنگ طلايي تو را از من ميگيرند و رنگ آبي مرا خاکستري ميکنند.»
خورشيد خنديد و در حالي که پشت ابرها ميرفت گفت: «صبر کن و منتظر باش!» ابرها که آمدند، آسمان خاکستري شد، بعد باران باريد. باريد و باريد و باريد. همه جا تميز و زيبا شد.
گلهاي دشت شاد شدند و خنديدند. اما آسمان هنوز اخمو بود.
مهدي،غفوري
ابرها رفتند و خورشيد دوباره تابيد. گرم و طلاييي. بعد به آسمان گفت: «اخمهايت را باز کن! آسمان رنگارنگ! آسمان به خورشيد گفت: «من آسمان آبي هستم، نه آسمان رنگا رنگ!» خورشيد با شاخهي نور، آسمان را نوازش کرد و گفت: «نگاه کن! هفت رنگ قشنگ، روي صورتت نشسته است!» آسمان با خوشحالي فرياد زد: «مثل گلهاي دشت!» پرندهها پرواز کردند و روي هفت رنگ آسمان نشستند. خورشيد خنديد و گفت: «حالا شدي مثل گلهاي دشت!»