شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ يکي بود يکي نبود. دشتي بود، پر از گل‏هاي رنگارنگ. گل‏هاي بنفش، زرد، قرمز و صورتي. دشت آنقدر زيبا بود، آنقدر رنگارنگ بود که يک روز آسمان آبي، با خودش گفت: «کاش من هم مثل زمين، پر از رنگ بودم.» خورشيد، صداي آسمان را شنيد و گفت: «تو هم قشنگي، تو هم رنگ داري.» آسمان گفت: «من فقط آبي هستم همين.»
خورشيد گفت: «روزها، آبي و طلايي هستي و شب‏ها، سرمه‏اي و نقره‏‏اي.» آسمان آهي کشيد و گفت: «کاش مي‏توانستم مثل گل‏هاي زمين رنگارنگ باشم.» خورشيد با مهرباني گفت: «مي‏تواني! مي‏تواني.» کمي بعد باد وزيد. خورشيد در گوش باد چيزي گفت. باد رفت و ابرها را با خودش آورد. آسمان فرياد زد: «نه! وقتي ابرها بيايند من خاکستري مي‏شوم.» خورشيد گفت: «مگر نمي‏‏خواستي مثل گل‏ها رنگارنگ باشي؟»
آسمان گفت: «ولي ابرها، رنگ طلايي تو را از من مي‏گيرند و رنگ آبي مرا خاکستري مي‏کنند.» خورشيد خنديد و در حالي که پشت ابرها مي‏رفت گفت: «صبر کن و منتظر باش!» ابرها که آمدند، آسمان خاکستري شد، بعد باران باريد. باريد و باريد و باريد. همه جا تميز و زيبا شد. گل‏هاي دشت شاد شدند و خنديدند. اما آسمان هنوز اخمو بود.
ابرها رفتند و خورشيد دوباره تابيد. گرم و طلاييي. بعد به آسمان گفت: «اخم‏هايت را باز کن! آسمان رنگارنگ! آسمان به خورشيد گفت: «من آسمان آبي هستم، نه آسمان رنگا رنگ!» خورشيد با شاخه‏ي نور، آسمان را نوازش کرد و گفت: «نگاه کن! هفت رنگ قشنگ، روي صورتت نشسته است!» آسمان با خوشحالي فرياد زد: «مثل گل‏هاي دشت!» پرنده‏ها پرواز کردند و روي هفت رنگ آسمان نشستند. خورشيد خنديد و گفت: «حالا شدي مثل گل‏هاي دشت!»
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top